حوالی 38 سالگی

برخلاف سالهای گذشته

اندوهی به جانم ننشته

کم کم از روزگار جوانی دارم گذر می کنم

و بیشتر تمرکز رو بر حال و اکنون می گذارم

بیشتر به لذت بردن از لحظه های زندگی

دنیا اونقدر به ناگاه غافلگیرت می کنه

که یه وقت به خودت میای و می بینی زندگی نکردی

شاید بهترین تجربه ام در این احوالات

نقد زندگی کردنه

از دنیای بیرون دارم به دنیای درون میرم

سفری به خودم

و از این اتفاق خوشحالم

تولدت مبارک مَری خانوم

می ترسم...

 

شاید 10 سال پیش کمتر از مرگ می ترسیدم 

اما حالا در حوالی 40-30 سالگی بیشتر می ترسم

شاید به این خاطر که ملموس تر از هر نفس برآمده از جان است

می ترسم از بی مقدمه رفتن

می ترسم از به آنی کنده شدن با ریز و درشت آرزوهای به بار ننشسته

می ترسم از دست یاری که نگرفتم

می ترسم از گرمای کودکی که به آغوشش نکشیدم

می ترسم از دلتنگی بی پایان عزیزانم که با خود تا انتهای هر جهانی خواهم برد

کم کم خود را آماده کرده ام برای بی هوا رفتن

آماده باشم برای سرو سامان دادن به کارهای ناتمام قبل از رفتن

آماده شدم برای وصیت نوشتن

برای جامه گور خریدن

و برای هر لحظه رفتن...

اما باز هم دلم قرار نمی گیرد

باز هم این مرغ دلم می ترسد

 

 

 

 

تولدت مبارک

میلادت مبارک گل نیلی

بی تو یا با تو نمی دانم

نمی دونم قراره چی بشه

نمی دونم چطور تموم میشه

اما از همین الان نگرانت هستم

دیر انس گرفتی

و هیچ چیز برای بودن جور نشد

عاقلانه، عاشقانه دوست داشتن ات رو کنار گذاشتم

چون هنوز خیلی تصمیم های مهم هست که نگرفتی

و شاید مدت دیگه ای رو هم باید تنها به سفرت ادامه بدی

اما نگرانتم

از همین الان نگرانتم....

 

به وقت 35 سالگی

 

امروز 35 ساله شدم...

امیدوارم روزهای پیش رو....

روزهایی پر از یادگیری و پختگی باشه

روزهایی پر از حسِ خوبِ زندگی باشه

روزهایی برای مز مزه کردن درکِ عمیقِ زندگی

روزهایی سرشار از حضورِ  یاران جانی

 

 

انتهای کوچه پاییز...

 

انتهای پاییز، انتهای من و توست؟          

تو متولد تابستونی و من متولد زمستون          

......تو با من سردی و من با تو          

.....سخته بدونم هستی اما نیستی          

آدم یه بار بشکنه بهتر از اینه که هر روز و هر بار بشکنه          

باید خاطره ها رو توی چمدون تا کنم         

بذارمشون توی انباری         

بی هیچ یادی از تو، بزنم تو دلِ زمستون         

 

 

         

 

چیزی باقی نمانده...

 

مدت زمان اندکی است برای بودن          

بودن در شهر آلوده ای که          

پر از نفس های شیرین اندک یارانِ جان اس           

سخت است دل کندن          

که رفتنِ این بار، آمدنی نخواهد داشت          

این روزهای مانده را          

در این هوای آلوده         

عمیق نفس می کشم         

تا یادم بماند که در این شهر، چه روزگاری داشته ام        

 

 

       

نیمه راه...

به فصل خرمالوهای گسِ عاشق          

به وقتِ انارهای سرخِ دلبر          

به آنِ سازِ باران          

و رقص باد پاییزی          

قول می دهم، که عاشقت نباشم          

مثل تو که نیمه راه دل بریدی          

 

          

 

دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد

من او را دوست داشتم...

 

من او را دوست داشتم....